![]() |
![]() |
|
| ما عاشق و رند و مست و عالم سوزيم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 16:45 توسط توتيا |
|
|
دوستـــــان مهلتی آخر، نفسی تازه کنم
می رســــد غایت نامم کـه پرآوازه کنم
مهرماه۸۸ تـــوتیا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 1:53 توسط توتيا |
|
|
(غزل گفتی ودر سفتی بیا و خوش بخوان)،شیدا
مرا آشفته می سازد غزلهـــــای روان ،شیدا
پریشــانم نشان دادی وگــم کردم نشـانت را
حبیبـا نیست در من تاب یار بی نشان ،شیدا
اگرچه توتیاخوش خوان وچون بلبل غزل خواند
ولیکـــن بی گل رویت ندارم من زبان، شیدا
(مرا روزی مبادآندم که بی یادتو بنشینم)
مرا تاب فراقت نی ،مرنجان و مـــران، شیدا
به دنیای ادب دیگــر نزاید(توتیــا) دنیا
ونه شیدا که لبریز از غزل سازد جهان ،شیدا
در این دنیا که فریاد از جفای بیوفاییهـا
تورامن چون پسندم بیوفا بااین بیان ،شیدا
نشان دوستی بنشانــدن ونام ونشــان شستن ؟
تو همچون شاخ شمشادی،نباید این چنـان ،شیدا
تو صاحب خرمنی چون توتیا در ملک شعر آری
به گوش خوشه چینان هم پیام من رسان ،شیدا
مرا یارای در سفتن نباشد چون لسان الغیب
بجان توتیـا ( شیدا)،بمان شیدا ،بمان (شیدا)
توتیـــا ۱۳۸۸/۷/۱۲
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 1:52 توسط توتيا |
|
|
گر كه ای ماه بهجــران تو مه سـاخته ام
امشب ای مـاه زهجـر تو خودم باختـه ام
هرشب از غصــــه هجر تو دلم خون که چـرا
دل بـــدام چــو تولولی وشی انداخته ام
آخرای ماه که در هاله ای از گوهر وکـان
من مگــر جز تو غزالی به غـزل ساخته ام
پا بپـای تو به هر میکـده من سر زده ام
من بدنبــال تو ای ماه جهـان تاختـه ام
ای بســا شب که به عشق تو نگاریـــن دلم
چه الم شنگه که مــن راه نیانداختــه ام
تا به خواب خوش و نـوشـــين خودت سرگرمی
تو چه دانی که ز هجــران تو بگداخته ام
(توتیا) گوی رقابت به سخــن برد بیـــا
مـن به عشق تو چه شعری که نپرداخته ام
توتيــــا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 18:48 توسط توتيا |
|
|
مــرغ طبع من از آندم كه ببار آمده است
از سر شب به سحر ديده خمــــار آمده است
گوئياطــــوطــی شكرشكـــن هندستــــان
هجــرتی داشتــه اينك سر كار آمـده است
هر غزالی که تو بینی نه غـــــزل میداند
این غزالیست که از کـــوی تتارآمده است
بيخود ای نرگس رعنا به چه می نازی تـو
که رقيبی دگرت سلسله دار آمــــده است
طوطی طبع من ار بسته دمی لب زسخــــن
سرو نازيست كه در نقش چنار آمــده است
خوشم آمد شبی از گلـبن عشقی که بگفــت
شهرياری دگر از ديار يار آمـــده است
از غزالان غـــزل گر كه نشان می طلبيم
(توتيــا) همقــدح باد بهـــار آمده است
توتيـــا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 1:42 توسط توتيا |
|
|
ای ترک بنازم به تو با این خط وخالت
بنگر چه نمودی توبه این بی پر وبالـت
آن از همه بی مهــــری گردون جفــاکار
وین از تو وبی مهـــری دردانه خالـت
دور از تو ویک عمـــر جدایی و فلاکـت
وآخر تو نپرسی که چه شد خوبی حالـت
عمــری همـــه افتاده درگاه تو بودیم
کاخر نکنی پیش کسیـــمان تو حوالــت
با این همـه زیبایی ورنگین خط وخالیت
ماهست که هم مانده به حیرت زجمــــالت
آن کیست که با این همه ناز تونمــــیرد
ای یوسف مصــــری که ندیـدم به مثالت
با این همه هجران که کشیدیم بپـــایت
آخر که نخوردیم خمی هـــــم به وصالت
ای بلبل کاشانه خزاندیده به هر حال
بد راه مده با همه خواری به خیالـت
(توتی) چه اگر ما زغــزالان شهیریم
لیک از غزل نغز وخوش (خواجه)خجالت
توتیـــا
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 8:16 توسط توتيا |
|
|
قلم ،
قلعه دل گشايد
ومــن
در اين سرزمين سترگ
كه شعر است همواره فرياد عشــق
كداميِِِـــن نوا را نگارش كنم
كه درمان اين طبع سرکــش کنم
دلــم مست آهنگ راهیست در شعر نو
وطبعم در افسوس گمنامیم
من آن شـاعر خلق آثار روحانیم
که روزی چکیـــد از سر انگشت طبعم
سرآغـــاز عشق
و احساس را باتمـام وجود
در آغوش گرمم گرفتم سراســـر
وحالا به گمنامی آغاز خواهم نمودن
همان لحظه هایی که در خود نهفتم
غزل بهترینست باحافــظ وشهـــریار
ونو شعر نابیست رنگین وخوش
که نیمـــا برای زمان می سرود
وسهراب را به راهـــی کشاند
که سر لوحه شددر سر آغـــاز این راه نو
ومــن سر خوشم با چنین
نگاریــن نوشتـــار سهراب ها
غــزل بهتــرین است با حافـــظ وشهـــریار
ومـــن
بـهر جاکه باشم سرایم
خــو شا شهــریار وخــوشا شهریار
که آمیخت معجـــون نو با غزل اینچنین :
(قلـــم قلعـــه دل گشاید که شمشـــیر
نداند بجز راز کشــــور گشـــــایی )
توتیــــا 1388/6/14
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:25 توسط توتيا |
|
|
بامن کسی نبوده که گـویم که بیکسـم
تنهایم وهمیـــن غم تنهاییم بســــم
عمری رفیق راه رفیقـــان نیمـه راه
دیگر چه جای نالـه وفــریاد بیکسـم
چشم امید من همه این مرده شمعـم است
شایدکنـار شمع به پروانه ای رســـم
از من دلی نمانده که خوانم شکسته اش
خونین جگـر من از غم یاران چون خسم
(یاری کن ای اجل که بیاران رسـانیم)
هرگز مگــو که مـــن زجوانان نورسـم
اینــک قریــن محنت وفـــردای بیکسی
دیگــر چه جای ناله وفــریاد بیکـسم
توتیـــا
دلنوشته ای از نوجوانیم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 3:5 توسط توتيا |
|
|
از لحظه های زندگــــیم
بهترین لحظه ها را
برای تو کنار گذاشتـــــم
و حال آنکه
نابتــــرین لحظه
لحظــــه ای بود
که تو باعطر دل انگـــیز نفسهایت
از کنارم گذشتی ! توتیــا 1388/6/7
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 5:11 توسط توتيا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با سلام
ا.ص هستم در خدمت شما (تو تیا) Safari2000@ymail.com tootia2000@ymail.com |
| پیوندهای روزانه |
|
حیدربابایه سلام(شهریارین یادیله) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 |
|
RSS
|